شیرین من تلخی نکن با عاشق...

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری



دیگری را



و  اینگونه می شود که همیشه  تنهاییم...




" دکتر علی شریعتی "

bye my love for always


 

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه 1392/08/12 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم


از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم


در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم


چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم


در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش


از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم


جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم


مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم


سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم


گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم


جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم


با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم


تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد


انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم

 


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/12/21 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت


 

 

عشقنامه:

.

.

.

سیل سیال نگاه سبزت ، همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود ، من به چشمان خیال انگیزت معتادم ، و

 در این راه تباه ، عاقبت هستی خود را دادم

...........................................................................................................................

 

چشم من چشمه زاینده اشک ،گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود...

...........................................................................................................................

 

من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و

بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ...

...........................................................................................................................

 

از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که از قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید...

...........................................................................................................................

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدردُ بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

..........................................................................................................................

 

ای عشق مرا به شط خون خواهی برد

چون قیس به وادی جنون خواهی برد

فرهاد صفت در آرزوی شیرین

دنبال خودت به بیستون خواهی برد

..........................................................................................................................

 

چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است

خم ابروی تو سر مشق کدام استاد است؟

خم ابروی تو دیدم و رفتم به سجود

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است...

...........................................................................................................................

 

الله به فریاد من بی کس رس

فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کسی به کسی و حضرتی می نازد

جز حضرت تو ندارد این بی کسُ کس

.........................................................................................................................

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

و چقدر زنده نبودن خوب است، خوب خوب...

........................................................................................................................

 

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من

ای حسرت روزهای شیرین در من

بی مهری انسان معاصر در توست

تنهایی انسان نخستین در من

.....................................................................................................................

 

دلبرم اندر خیالم خود نمایی می کند

در فراقش این دل من بی نوایی میکند

او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من

کار دل دا بین که بهرش بی قراری می کند...

......................................................................................................................

 

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه

فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم، می خواهم سر روی شانه هایت بگذارم تا

دیگر از گریه تهی نشوم...

.....................................................................................................................

 

 

 


 

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه 1388/12/16 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

مي شود آيا تو را يكبار ديگر نيز ديد؟

 

مي شود آيا تو را يكبار ديگر نيز ديد؟

يا صدايت را فقط يكبار ديگر هم شنيد؟

مي شود آيا تو را بار دگر احساس كرد؟

با تو آيا مي شود تا اوج خوشبختي رسيد؟

مي شود آيا گذشته بازگردد تا كه من

باز يابم راههايي را كه چشمانم نديد؟

مي شود آيا كه با رنگ سياه بخت من

طرحي از دلتنگي ام را روي كاغذها كشيد؟

مي شود آيا كه در بازارهاي آرزو

با تو بودن را به هر قيمت كه ميگويي خريد؟

كاش مي شد با تو بود و با تو ماند و با تو رفت

كاش مي شد با تو از بيهوده بودن هم رهيد

كاش مي شد لحظه ی ديدار را تكرار كرد

يا براي ديدنت ، ميشد بهانه آفريد

در كنارت ميتوان از ديدنت سيراب شد

ترسم اما چون سراب از چشم گردي ناپديد

مي توان با عشق تو معصوم بود و پاك ماند

مي توان سررشته ی افكار بد را هم بريد

مي توان با عشق تو لبخند شد بر لب نشست

مي توان اشكي شد و از گوشه ی چشمي چكيد

مي توان همچون كبوتر دور عشقت چرخ زد

با تو حتي مي توان تا بي نهايت هم پريد

خوب ميدانم كه با تو مي توان خورشيد شد

مي توان همچون "ستاره" روي شبها هم خزيد

سخت محتاجم به تو اي خوب من! تنها بگو

مي شود آيا تو را يكبار ديگر نيز ديد؟؟؟


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/12/07 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


بازگشت داریوش:

داريوش شخصي بود كه از سن جواني شروع به خواندن كرد و تا الان كه 57 سال سن دارد كماكان به فعاليتهاي خود ادامه ميدهد

اما اين سوال براي برخي افراد پيش مياد كه بخوان بدونن داريوش چه جور خواننده و ادمي هست

ايا ممكنه كسي كه اعتياد داشته بتونه از عرفان بخونه و عده اي هم در صدد تخريب داريوش براومدن براي اينكه تمام پرده ها و نقابهاي برداشته بشه و حقايق رو بگم است نوشته رو مينويسم.

مهارت داريوش در خوانندگي(داریوش امپراطور بی رقیب موسیقی سرزمین پارس):

داريوش اولين بار در سن 9 سالگي در مدرسه بر روي سن رفت و فعاليتهاي حرفه اي به گفته ي خودش در سال 1349 و در سن 20 سالگي شروع شn

                     


(برای خواندن بقیه مطالب بر روی ادامه مطالب کلیک کنید)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سروش در چهارشنبه 1388/10/30 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته

این بار برای تو مینویسم....
نمیدونم باید با چی شروع کنم .؟
میگن بانام خدا ؟
چرا خدا ؟ اگه منو دوست داشت که .....؟
وای .وای از دست این نقطه چین ها....
طوری نیست با همه اینا     "به نام خدا"
خدایی که  مثل او تنها شدم؟
نمیدونم دارم واسه چی حرفای دلم رو مینویسم ولی طوری نیست شاید اومد و خوند؟
سلام .؟
نمیدونم باید بگم بی وفا سلام یا عشقم سلام.
شاید اینجوری بهتره ....
عشق بی وفا..... 
پس عشق بی وفای من سلام...
  میدونم تقصیر خودمه /پس فقط گوش کن شاید بفهمی که اشتباه از دوتایی مونه؟
هرگاه خواستم بگویم دوستت دارم  جزبانگاه نتوانستم.
تاقلم رومیزارم روتن این کاغذهمه کلمه ها،حروف، قافیه ها ازسرم می پره بیرون
انگاری خیلی وقته که دیگه حتی حوصله فکرکردن هم ندارم.

دستم هم ننوشته خسته میشه ...دلم میخوادبهشون بگم خیلی وقته سکوت کردم، شروع نکرده خسته شدید؟؟؟

مثل اینکه به تنبلی عادت کردن یا شاید دیدن سکوت بی دردسرترازفریاده
ولی دیگه باید بگم ؟
 می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید
 به خودت بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را
 در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم
 کاش یه بار دیگه زمزمه می کردیم نام همدیگه را
فقط یکبار سروش از زبان تو و  نام تو از زبان من....ِ
 چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی من نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم
 هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام
 هنوز سردی آن نگاه وداع را فراموش نکرده ام
 اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم
 هنوز هم صدایت را بخاطر دارم
  دلم برات خیلی تنگ شده...
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل
 تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو...
 يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه
قفلشو بشکني......
 يادت باشه یه سروش نامی که یه روزی عشقت بود شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنه تويي که يادت
وخيالت هم  آرامش بخشه براش

 
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه
ابراز کنن...

وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها  واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به

   احترام حضورت گلم در  مقابلت سر تعظيم فرود میارن...
نمیدونم...
خدا .خدا .چرا من ؟فکر کردم وقتی منو کشیدی عشقم رو برا همیشه کنارم کشیدی
؟چرا؟اخه چرا؟چرا یکدفعه پاکش کردی .....
کاش !!روزها توقف کنند.یعنی میشه  ؟؟
ای خدا ..روز عید قربان  ؟؟؟اخه چرا؟ لااقل گناهم رو بگو ... طوری نیست بزار من قربانی این عید باشم.....


بسه دیگه خیلی حرف زدم انگار دلم خیاله تموم کردن نداره...

با این که سخته ولی وقت وقته خدا حافظیه....


و تو رفتي تنها آخر قصه ي ما اينجا بود خداحافظ همان کلامي بود که تو در پشت خنده ها کشتي  و در آن لحظه هيچ حرفي نيست نازنينم ... پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهايي مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنينم  تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي تو خودت خواستي که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهيم و من ميان بهت و غرور حرف آخر را زدم ... نازنينم  بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست و نه دستي به کسي خواهم داد اگر از سمت سادگي به سوي من آيد  به من آموختي که به دنيا بايد با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت...
نازنينم ... ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم آن زماني که بهانه تمام ماندن بود من فقط جوشيدم همه حرفي تازه بودند و من فقط خنديدم ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ... نازنينم . من تو را مي بخشم اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ... نازنينم   نخواهم گفت هرگز نقشي از تو پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيست در کنج تنهايي من هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...  ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم : خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا
نازنينم...
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت من و تو سوي فرداها روان هستيم پريد از چشمهايم خواب ديروزت من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم.... 

به چشمان مهربان تو مینویسم
حکایت بی انتهای عشق را
تا بدانی که محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم
به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم...

دوستدار همیشگی تو سروش

                  


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/07/17 ساعت 9:50 موضوع | لینک ثابت


همخونه ای زورکی

 

تقديم به چشمهايي كه در راه ماندند و دلهايي كه آنها را نديدند.
تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست.

زندگي شيبي است، عشق سيبي است و واي به حال آنكه در عشق پايبند نظم و ترتيبي است، و اما تو، قرار نبود آن وقتهاي تو جايشان را با اين وقتهاي من عوض كنند، قرار نبود عشق من مثل گيلاس، بوسه، عيدي ، تعطيلات تابستان اولش قشنگ باشه. قرار نبود كسي سختش باشد بگويد
‍‌‌‌‍« دوستت دارم».
قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند. قرار بود هر كس به هواي شكستن دل خودش بماند.
قرار نبود هر چه قرار نيست باشد باشد، قرار تنها بي قراري بود و بس...!

گمان نمي كنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد، اما يقين دارم كه كودك دلت كمتر از پيش بهانه لالايي هاي شعر گونه ام را مي گيرد.
مهم نيست فقط يك چيز ياد همه بماند: اگر اتفاقي كه نبايد بيفتد، افتاد، تنها برايت مي نويسم، خودت خواستي، تقصير من نبود.
زير امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي همديگر باشيم.


 

نوشته شده توسط سروش در چهارشنبه 1388/04/10 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


تا کی به زجر این من دلخسته تن دهی؟
 
 
تا کی به زجر این من دلخسته تن دهی؟
 
آخر چه می شود دل خود را به من دهی؟
 
چیزی ز حسن صورت تو کم نمی شود
 
من را به گوشه ای ز دیارت وطن دهی
 
بغضم ببین و اشک رخم را نظاره کن
 
بستم لب از سخن که تو داد سخن دهی
 
از جان در انتظار تو عمری نشسته ام
 
شاید بیایی و دل خود را به من دهی
 
زنجیر صبر خلق جهان می درد ز هم
 
موجی اگر به گیسوی شکن شکن دهی
 
کی می شود که پیک تو روزی رسد ز راه؟
 
گوید بیا که بوسه بر آن خوش دهن دهی
 
سیل سرشک من منگر ساده ، گوش کن
 
فریاد می زند که به یک بوسه تن دهی


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/04/05 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


"تقدیم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است"
براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.
چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.
مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر
.
و اي كاش........................
 
 
             


 

نوشته شده توسط سروش در سه شنبه 1388/03/19 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت


زندگی اجباریست

 

 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

 

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد،

 

 

خبری از دل پر درد گل یـــاس نداشت،

 

 

باید اینگونه نوشت:

 

 

 هر گلی هم باشی،

 

 

چه شقایق چه گل پیچک و یـــــاس،

 

 

 

زندگی اجباریست...


 

نوشته شده توسط سروش در پنجشنبه 1388/02/24 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


من صبورم اما...

 

 

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

 

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

 

من صبورم اما...

 

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم

 

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

 

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغرورم

 

من صبورم اما...

 

بی دلیل از قفس کهنه ی شهر می ترسم

 

بی دلیل از تیرگی تلخ غروب

 

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم

 

من صبورم اما...

 

آه...این بغض گران صبر نمی داند چیست...

 

 

 


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/02/11 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


 

دلم گرفته:

 

 

امروز خیلی دلم گرفته دارم از تنهایی میمیرم ای خدا کمکم کن. چرا این همه آدما نامردن

 

 همه به فکر منافع خودشونن همه خودشونو میخوان همه دنبال خواسته های خودشونن.

 

 حالم از دنیا به  هم میخوره، ای خدا اخه واسه چی من  رو به دنیا آوردی ای خدا الان که

 

سنم زیاد نیست یه کاری کن هر چه زودتر این دنیا رو ترک کنم هیچ دلخوشی واسه زنده

 

بودنم ندارم ای خدا...........خدا کاش هیچ ادمی ،مغرور نبود اینطوری دنیا خیلی قسنگ

 

میشود

 

خدایا می خوام بمیرم می خوام نباشم.


 

خدا سهم من از تمام قشنگی های زندگی از عشق این نبود...

 

          

 


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/01/28 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


 

 

عده ای بی خبرند

 

باغباني پيرم

 

كه بغير از گلها

 

از همه دلگيرم

 

كوله ام غرق غم است

 

آدم خوب كم است

 

عده اي بيخبرند

 

عده اي كور و كرند

 

معذرت مي خواهم

 

عده اي نيز خرند

 

دلم از اين همه بد مي گيرد

 

و چه خوب ...

 

آدمي مي ميرد...


 

نوشته شده توسط سروش در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت


 

شکوه نامه:

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...


 

نوشته شده توسط سروش در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

 

 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت


خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت


در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست


آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت


با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی


قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت


من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام


يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت


شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو


بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

 

 

 


 

نوشته شده توسط سروش در شنبه 1388/01/15 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


 

"وداع با معشوق"

 

 

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

 

 

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

 

 

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 

 

روز ميلاد ، همان رو که عاشق شده بود

 

 

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

 

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

 

 

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

 

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

 

 

پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...

 

 

 

 

 

 

                 

 

 


 

نوشته شده توسط سروش در جمعه 1388/01/14 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت